تبليغاتX
وستا

وستا

دیشب موقع خونه رفتن یه سری خرت و پرت واسه خودم خریدم که روز ولنتاینی سرم بی کلاه نمونه هر چند که اساسن از ولنتاین خوشم نمیاد. حالا چه مرگم شده بود خدا میدونه!
کلی‏ام چشم چشم می‏کردم ببینم چند نفر ولنتاینی و لوس و بیمزه هستن که دو سه نفر بیشتر ندیدم، مثل اینکه امسال بازار ولنتاین زیاد خوب نبود یا لااقل به چشم من اینجور اومد.

یکشنبه 27 بهمن1387 ساعت 1:8 PM


دوستام بیاین همتونو یه ماچ گنده کنم که الان وقتشه که همین الانه خیلی خوشحالم و بعدن دیگه از این فرصتا پیش نمیاد.
حالا که همه چی خوبه و دنیا بازم ارزشمنده بیاین از این بوسه آتشینیا روی لُپتون بزنم و حالشو ببریم. ماچ ِ خونم سرریز شده میخوام یکمیشو بدم به شما.
آقا ما که اهل ولنتاین و از این قرطی بازیا نبودیم بخدا، حالا که بهم تبریک گفته منم میگم ولنتاینز دیِ همتون مبارک.
دیگه اینجوریاست دیگه. حالا یه چند روز دیگه که خودم سپندارمذگانُ تبریک گفتم بازم میام ماچتون می‏کنم.

شنبه 26 بهمن1387 ساعت 3:42 PM


اینم جسیکا آلبا با این صورت ماهش..

شنبه 26 بهمن1387 ساعت 11:17 AM


اصولن جدیدن ارزش احساسات و نظرات و عقاید دیگران در من به شدت تنزل پیدا کرده.
خواستنی نبودا خودبخودی شد اینجوری.
درنتیجه‏ی درنتیجه قصد کردم ارتباطات مزخرف گذشته که البته الان بهشون میگم مزخرف و کاملن واضح و مبرهنه که همون گذشته اینطور نبوده، قطع بشه تا هر وقت که خودم دلم بخواد دوباره برگردونموشون.
بعله دیگه اینم از تصمیمات ملوکانه‏ی بنده. حالا حالاهام قصد برگردوندن ندارم
پس خواهشن چرا و کجا و آخه و غیره نداشته باشیم.
قبلن از همکاری صمیمانه‏ی شما متشکرم :دی

چهارشنبه 23 بهمن1387 ساعت 1:13 PM


انقده خوشم میاد از این مردای ضمختِ کته کلفت که با زنشون مهربونــن..
دیشب این آقا انتظاری که خیلی گنده‏ست و ضمخته و هر انگشت دستش اندازۀ دو تا انگشت منه و کلیم بازاریه داشت با خانومش تلفنی حرف میزد، که بهش گفت خانومــم، کلی از این خانومَمِش ذوق کردم و دوستش داشتم یه عالمه.
یا با پسرش که حرف میزد یه جااانِ عمیقی از ته دلش گفت که خیلی خوشم اومد.

دوشنبه 21 بهمن1387 ساعت 3:25 PM


ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن خون ببار


در شبهای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار
ای بارون


دلا خون شو خون ببار

بر کوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبهای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به کام عاشقای بی مزار
ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن خون ببار
در شبهای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار
ای بارون

ببار ای ابر بهار
با دلم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماه رو دادن به شبهای تار
ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن خون ببار
در شبهای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار
ای بارون

دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبهای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به کام عاشقای بی مزار
ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن خون ببار
در شبهای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار
ای بارون

با دلم گریه کن خون ببار
در شبهای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار
ای بارون

یکشنبه 20 بهمن1387 ساعت 4:38 PM


بالاخره گربه‏هه نجات پیدا کرد با یه عملیات ضربتی مثل کبرا 11. این آقای همکار ما که دید ما هی داره دلمون میسوزه و میخوایم زنگ بزنیم آتش نشانی، دست به کار شد.
اول رفت پایین و یه کمی محاسبات انجام داد. بعد یه کارتن برداشت، چسب کاریش کرد که محکم بشه، دو تا طنابم خرید (خب نمی‏دونم واحد طنابایی که پیچ شدن یا بسته شدن چیه!) و بستش به کارتنه.
از من پرسید گوشت نداری؟ گفتم چی؟ گفت گوشت. گفتم یعنی چی، می‏خواید چیکار؟ خلاصه فهمیدیم که می‏خواست بندازه تو کارتنه. رفتم از تو غذام که قرمه سبزی بود یه تیکه گوشت برداشتم و آوردم و آقای همکار انداخت تو کارتن.
با اون یکی همکارم که برنامه نویس ِ مملکته رفتن رو پشت بام خودمون، کارتنه رو انداختن رو پشت بامی که گربه‏هه روش بود.
حالا مگه گربه‏هه میرفت توش! همسایه‏هام همه نظاره گر عملیات جسورانه همکارای ما بودن.
ما هم از پنجره داشتیم نگاه می‏کردیم و هی با گربه‏هه حرف میزدیم که خرش کنیم بره تو کارتنه. خلاصه یه کمی بعد رفت توش که گوشته رو برداره، تا نصفه رفته بود که همکارم کشیدش بالا، می‏خواست تا زمین بفرستش پایین که گربه‏هه انقدر هول کرد که وسط زمین و هوا افتاد پایین.
ما گفتیم مُرد دیگه، به همکارم می‏گفتیم راحت شدید کشتینش؟! ولی نمرده بود و سالمم بود فقط فهمیدیم که چقدر بی‏عرضه بود این گربه.
الانم داره تو کوچه واسه خودش قدم میزنه.

بعد از همه این ماجراها خواهرم زنگ زد و خبر داد که شوهرعمه‏م فوت شد امروز صبح. خیلی حالم گرفته شد، خدا رحمتش کنه و به عمه‏م و بچه هاش صبر بده.

یکشنبه 20 بهمن1387 ساعت 12:49 PM


آقا یه گربه داره اینجا خودشو می‏کشه لطفن. از بس جیغ زد حنجره‏ش پاره شد دیگه. رفته بالای ساختمون روبرویی-بغلی گیر کرده نمی‏تونه بیاد پایین. یکی نیست به دادش برسه؟ خب دلم می‏سوزه واسش.
اینجا که هیچ مرکز حمایت از حیوانات و اینا نداریم، به نظرتون اگه زنگ بزنیم آتش نشانی میان این بدبختو بیارنش پایین؟
کلن ما با این گربه های اینجا برنامه‏هایی داریم آنچنانی. چند وقت پیش یکیشون رسمن خودشو کشت از بس جیغ زد. ما نفهمیدیم به خاطر زایمانش بود یا یه چیزی خورده بود یا ..... دیگه نمی‏دونم والا!
بعدم صداشون مثل صدای آدم و البته از نوع مونثش میمونه. یه بار آبرویی رفت که نگو. تابستون بود، داشتم با یکی تلفنی صحبت می‏کردم، اینم هی جیغ میزد. آقاهه هی سعی کرد به روی خودش نیاره بعد دید نه نمیشه، گفت چه خبره اونجا؟! خب معلومه چه فکری کرده بود. فیلم که دیدین دیگه خداروشکر همتون. از همون فیلمای آنچنانی، صداشونم که شنیدین دیگه.... آره، آفرین صدای این گربه‎هه همونجوری بود.
حالا اون خوب شد این یکی واسه ما فیلم درآورده، به قول دوستم خب یه جوری بیا پایین دیگه، همونجوری که رفتی اون بالا. گربه ایی گفتن آخه!

شنبه 19 بهمن1387 ساعت 4:2 PM


خیلی دردناکه که شاهده مرگ آرزوهات باشی!

ای روزگار ازت میخوام اینو بفهمی، می‏فهمی؟!!!

شنبه 19 بهمن1387 ساعت 12:8 PM


می‏تونم یه پیشنهادی بهت بدم؟
*بفرمایید

بفرمایم؟!!!
*خب بگید

بگم؟ ناراحت نمیشی؟ فحشم نمیدی؟
*نه

زن ِ من میشی؟
و اونی که تا اون موقع داشت تو ذهنش یه تودهنی آبدار رو آماده می‏کرد یه دفعه وا رفت و پشت کامپیوترش قایم شد.

این پست مال دیروزه ولی من فکر می‏کردم امروز، دیروزه. مال دیروز دیروزم که نه، مال شیش هفت سال ِ پیش.

سه شنبه 15 بهمن1387 ساعت 1:29 PM


خب معنیش اینه که خیلی خیلی دلم واسه خودم می‏سوزه! هی هر چی ناز خودمو می‏کشم، خودمو دلداری میدم، هی میگم خانومی خیلی ماهی خیلی نازی خیلی دوسِت دارم.
ته ِ تهش یه آه جانسوزی تحویلم میدم که نگو و نپرس!

یکشنبه 13 بهمن1387 ساعت 5:18 PM


18 ماه و 18 روز کم که نیست خیلیم زیاده، خیلی.
فکر کن وقتی یادت میاد اون دو سه روز اولو که می‏خوای کلن از زندگیت حذف بشن، نمیشن که خودتم بُکُشی حتی. یه هفته بعدشم همینطور تا نزدیکای دو هفته. بعدش کم کَمَک خوب شد، قد کشید و قد کشید و قد کشید. دیگه سر از آسمون درآورد.
حالا میخواد همونجا تو آسمون بمونه، اونوقت این دل بند زده دیگه به درد کی میخوره؟

یکشنبه 13 بهمن1387 ساعت 4:52 PM


عزيز رفته سفر کی بر می گردی؟؟؟
چشمونم مونده به در کی بر می گردی؟؟؟
رفتی و رفت از چشام نور دو ديده
ای ز حالم بی خبر کی بر می گردی؟؟؟

فکر کنید اینارو من خوندم :((

شنبه 12 بهمن1387 ساعت 5:24 PM


می گن بهار بیاد دوباره شادی هم به دل ها می آد ... راست می گن؟؟ ...

پنجشنبه 10 بهمن1387 ساعت 11:35 AM


[Image_36.jpg]

[Image_28.jpg]

چهارشنبه 9 بهمن1387 ساعت 3:1 PM


یه سوال فنی:
چرا مثانه خانومها انقدر کوچیکه به نسبت آقایون که هی تند تند باید برن دستشویی؟

خب من دیشب ترکیدم تا برسم خونه. :دی

چهارشنبه 9 بهمن1387 ساعت 10:57 AM


آخه وقتی من امروز اولویه خوردم، بعدشم من می‏دونم چقدر دوست داشت و نبود که بخوره، بعدشم یادم اومد اون روزارو که هر وقت اولویه داشتم زیاد می‏آوردم که واسه اونم بمونه، اونوقت بقیه می‏گفتن واسه چی انقدر آوردی و من الکی یه چیزی می‏گفتم و می‏دونستم اونا می‏دونن و دارن کنایه می‏زنن.
خب میگید من چه خاکی تو سرم بریزم با این همه خاطره ریز و درشت که هر جا میرم قبلن حداقل یه بار با اون رفتم، هر چی می‏خورم قبلن با اون خوردم، آخه من تو اینجام که هستم اون پیشم میومد و الان یه عالمه جاش خالیه خب. وقتی می‏خواست بیاد همه جا رو آب و جارو می‏کردم و تمیز می‏کردم و بعد اون می‏گفت جاییکه مشاعه‏رو آدم تنهایی تمیز نمی‏کنه، منم می‏گفتم به خاطر تو کردم.
خب حالا یکی بیاد یه کاری بکنه ذهن من کلن پاک بشه تا دیگه هیچی یادش نیاد. کاش سرم یه جایی می‏خورد حافظه‏مو از دست میدادم و دیگه هیچی یادم نمی‏اومد. آخه این حافظه، خیلی بد، خوب کار می‏کنه لعنتی!

سه شنبه 8 بهمن1387 ساعت 4:45 PM


صبح اول صبحی دعوایی کردم جانانه. همون خانم و آقاهه که 4 تا پست پایینتر وصفشون کرده بودم، دیروز اومدن کمی تا قسمتی حالشونو گرفتم، کلی ذوق کردم.
امروزم تماس گرفتن که آره دیروز ما اومدیم و شما اونجوری با ما رفتار کردین و حالا کامپیوتر ما خرابه ما چیکار کنیم و به ما وقت بدین بیایم اونجا و کارمونو راه بندازین و از این حرفا.... گفتم متاسفم نمیشه، اصلن وقت ندارم.. گفتن اینکه نمیشه شما همش میگی وقت ندارم... گفتم ببخشید من که خدمتکار شما نیستم هر زمان اراده کردید و هر چی خواستید من بهتون بگم چشم! در ضمن اینکه شما رفتارتونو بلد نیستید که میرید محل کار مردم و ماچ و بوسه راه میندازین. اگه اینو بهشون نمی‏گفتم دق می‏کردم احتمالن!
گفتن شما چیکار داری به اینکارا؟ حالا انگار من رفتم تو خونشون میگم چرا اینکارارو می‏کنید؟ مثل اینکه محل کار منه ها! خجالتم خوب چیزیه والا.. آقاهه گفت پس شما یه اعلامیه بزنید بگید ورود زن و شوهرا ممنوعه. والا ما که ندیده بودیم دو نفر حالا چه زن و شوهر باشن چه نباشن برن محل کار یکی دیگه بعد هر غلطی دلشون خواست بکنن. گفتن اصلن ما می‏خوایم قراردادُ فسخ کنیم، گفتم باشه ولی یه مبلغی ازش کسر میشه.

بعد آقاهه که دید نه انگار موقعیت زیاد جالب نیست، گفت حالا شما یه وقتی به ما بدید ما بیایم کارمونو راه بندازین، منم یه مکثی کردم و گفتم کی می‏خواید بیاید؟ گفت تا 1 ساعت دیگه اونجاییم.
هنوز نیومدن، ولی اگه اومدن و مورد جالب توجهی پیش اومد میام براتون میگم.

سه شنبه 8 بهمن1387 ساعت 10:17 AM


آخرش این بغض تو گلوم منو خفه می‏کنه!

*خاک بر سر بدبختت که نمی‏تونی آروم بگیری و تحمل هیچیو نداری و اینهمه غم و غصه داشتی و بعدش کلی خوشحال بودی و الان نمی‏تونی بفهمی که بعد این غم و غصه تم شاید یه خوشی چیزی باشه!
لامصب بشین سر زندگی نکبتی که داری، انقدرم از این فکرای تخمی نکن که یا خودت تخمی یا شانست تخمیه یا هر چیه دیگه‏ای.
*خاک بر سر الاغت که همه دارن بهت میگن خوش به حالت بعدش تو زانوی غم بغل کردی و هی زار میزنی توی خودت!

اصلن همه اینایی که انقدر بهم گفتن خوش به حالت، چشمم زدن، خوبه؟

*انقدر خرافاتی بودی و نمی‏دونستم؟

آره هستم، اصلن به تو چه، دلم میخواد اینجوری باشم.

*انقدر نق بزن تا جونت درآد.

دوشنبه 7 بهمن1387 ساعت 6:22 PM


و تو ای صدای آمریکا بدان و آگاه باش که بی بی سی پرژن رقیبی جدی برای تو است و همانا خواست و اراده ما اینگونه می‏باشد.

دوشنبه 7 بهمن1387 ساعت 9:36 AM


یه چند وقتیه که نمی‏دونم چم شده؛ سوار ماشین که میشم حالم بهم می‏خوره، از کنارشم که رد میشم حتی! نمیشه که اینهمه راهو پیاده برم و بیام.
در رابطه با بعضی از غذاهام همینجوریم، مثل ماکارونی. ماکارونی غذایی بود که من خیلی دوستش داشتم ولی الان اصلن و ابدن نمی‏تونم بخورم.
بادمجونم بهش اضافه کنید، این یکیو یادم نمیاد آخرین بار کی خوردم. کدو هم کمی تا قسمتی حالمو بهم میزنه!
جالبه وقتی یه غذای دوست داشتنی رو دارم می‏خورم مثل این احمقا یه دفعه یاد حال بهم خوردن موقع ماکارونی خوردن میفتم بعد کم کم از اون غذام حالم بهم می‏خوره.
به نظرتون من چه مرضی گرفتم؟

یکشنبه 6 بهمن1387 ساعت 6:36 PM


خب حالا ما ایرونیا چه جوری هستیم؟! کلن جریان ما با اونا یعنی اوباما اینا فرق داره.

خانم و آقا تشریف آوردن برای عقد قرارداد و مسائل کاری، اونوقت آقا که فکر می‏کنه یا من حواسم نیست یا کورم، خانم رو می بوسه!
اول یه چند باری دست خانم رو بُرد سمت خودش و فکر کنم بوسید؛ اینجارو زیاد مطمئن نیستم، شایدم یه کار  ِ دیگه‏ای کرد و من ندیدم! بعد که صد در صد فکر کرده بود بنده یا چشم ندارم یا معنی اینکارارو نمی‏فهمم، صورتشو آورد سمت خانوم و بوسیدش. انقدرم باهاش ور میرفت که انگار اولین باره زنشو می‏بینه و داره................
اگه یک بار دیگه اینکارشو تکرار می‏کرد می‏خواستم همچین بتوپم بهش که دیگه تا ماهها جرات نکنه تو خلوت خودشونم بره سمت زنش.

شنبه 5 بهمن1387 ساعت 5:27 PM


من اوبامامو دوستش میدارم، چون که یکیه که خودشه بدون هیچ بازی و فیلمی.
زنشو می‏بوسه جلوی همه، چون دوستش داره. بچه هاشو می‏بوسه و نوازش می‏کنه و فیلم بازی نمی‏کنه.
یه دلیل دیگه هم داره؛ پیش خودمون بمونه ها من سیاها رو کلن خیلی دوست دارم. اون سیاه سیاه ها نه ها اونایی که دورگه ن.
یه چند تا عکس ازش ببینید.

دیشبم یه فکر ناب به ذهنم رسید هر وقت اجرایی شد و نتیجه داد میگم براتون.

شنبه 5 بهمن1387 ساعت 3:20 PM


خدا جونم یه وقت نزنی پس کله م با این چیزایی که گفتم؟ همینجوری دلم گرفته بود یه چیزی گفتم ولی من خیلی چاکرتم.
پست قبلیمم کلن نشنیده بگیر. بخدا هفته پیشو یادم نرفته که چه حالی بهم دادی، حالا یه خورده بیشترش کن چی میشه مگه؟ از تو که چیزی کم نمیشه منم قول میدم بچه خوبی باشم و شکر کنم. خب؟!

پنجشنبه 3 بهمن1387 ساعت 1:51 PM


کلن یه چیز جالبی کشف کردم و اونم اینه که خدا کلی حال میکنه وقتی می بینه بنده هاش دارن زجر میکشن!
می‏دونید چرا؟ چون می‏بینه بنده هاش انقدر دارن عذاب می‏کشن ولی هیچ کاری نمی‏کنه. خب مگه خدا نمی تونه هر کاری بکنه؟ پس چرا به جای نعمت انقدر بدبختی به بنده هاش میده؟ چرا انقدر آزارشون میده؟
خدا جونم بشین یه کم فکر کن جونِ من! آخه چرا انقدر اذیتم می‏کنی؟ حال می‏کنی هر شب با چشم گریون بخوابم؟ حال می‎کنی انقدر زجر می‏کشم؟

بابا برید بهش بگین بسه دیگه، فهمیدم، غلط کردم، اصلن گُه خوردم، غلط زیادی کردم.
برید به خدا اینارو بگین، بگین بس کنه.. کوتاه بیاد دیگه.. انقدر آوار رو سر  ِ من خراب نکنه، انقدر بلا سر من ِ بدبخت نیاره.
اصلن بهش بگین من دیگه نمی خوام زندگی کنم، بگین هر چی می‎خواسته عمر به من بده برداره بده به یکی دیگه.. هدیه ست دیگه، خب نمیخوام. هدیه نمیخوام.

بهم میگه روزگار که نمی‏تونه با ما راه بیاد ما باید باهاش راه بیایم، میگه زندگی خیلی قشنگه، ولی دروغ میگه خودم می‏دونم، زندگی یک چیز تخمی بیش نیست، والسلام.

چهارشنبه 2 بهمن1387 ساعت 10:42 AM