تبليغاتX
وستا

وستا

یه چند دقیقه ای منهای چندین سال هست که یک عدد وستا پا به این دنیای خراب شده گذاشته که به قول یک نفر دیگه که همین امروز صبح گفت کاش دکتره پاش می شکست و تو را به دنیا نمی آورد، بدنیا نمی اومدم..
حالا من نفهمیدم ربطش به پای دکتر چی بوده که ایشون توضیح دادن که خب، دیگه نمی توانست بیاد و تورو بدنیا بیاره...
چندین تا از دوستان نازنین هم تماس حاصل فرموده و ابراز تبریک نمودند و همینجا ازشون تشکر می کنم، هرچند که می دونم روحشونم خبر نداره از اینجا...
اینم از این...

دوشنبه 25 آذر1387 ساعت 1:13 PM


21 + 7... 25 آذر 1387

دوشنبه 25 آذر1387 ساعت 12:29 PM


20 + 7... 24 آذر 1387

یکشنبه 24 آذر1387 ساعت 6:0 PM


تازگیها عینک که می زنم چشمم و سرم درد می گیره، نمی زنم بازم درد می گیره، شایدم یه جور عادت شده که وقتی دارم کار می کنم باید یه چیزی جلوی چشمام باشه.... شایدم چشمام خوب شدن دیگه عینک لازم نیست، ولی بدتر نشدن، اینو می دونم...

شنبه 23 آذر1387 ساعت 12:58 PM


19 + 7... 23 آذر 1387
امروز یه کاری کردم...

شنبه 23 آذر1387 ساعت 12:35 PM


18 + 7... 22 آذر 1387

جمعه 22 آذر1387 ساعت 12:34 PM


نمی دانم از کجا بنویسم؟! از ترافیک 2 ساعته دوشنبه شب که نمی دانم این مردم ما چه مرگشان می شود وقتی یه روز تعطیلی داریم!!

یادم رفته بود فردای دوشنبه یعنی سه شنبه به یمن یکی دیگر از اعیاد اسلامی باز تعطیل می باشد... مسیر حداکثر نیم ساعته را 2 ساعت در ترافیک زیبای تهران ماندم، داشتم به پدر و مادر نمی دانم کی لعنت می فرستادم که دیگر صبرم تمام شد... پیاده شدم و بقیه مسیر را پیاده رفتم، همراه با کمی دویدن...

ولی این پای لامصب هم یاری نمی کرد، انقدر این ساق پا درد گرفته بود که فکر کردم الان از وسط می شکند، هی همه بگویند جوان مانده ای، چه فایده، خودم که بهتر می دانم از اثرات پیری زودرس می باشد البته...

آخر چه مرگتان می باشد لامصبا؟ یک روز تعطیلی ست، بروید در خانه هایتان لم دهید، تخمه بشکنید و انقدر برنامه های مزخرف صدا و سیما را ببینید تا بترکید، خب چرا می ریزید در خیابانها و انقدر راه بندان به وجود می آورید؟ ای بر پدر و مادرتان لعنت!! آهان یادم آمد داشتم به پدر و مادرهای همینها لعنت می فرستادم همان شب....

شهرداری تهران که بدبخت تمام تلاشش را برای شماها ببخشید ماهای نمک نشناس انجام داده، پس ما چه مرگمان است؟!

بگذریم، نمی دانستم از ترافیک آن شب بگویم یا آن پسر بدبختی که مچ زن 19-20 ساله اش را هنگام رابطه نامشروع با فرد دیگری گرفته است... نمی دانم به کدامشان باید حق داد، به مردی که هنوز یاد نگرفته چگونه با همسرش رفتار کند یا به دخترکی بازیگوش که تعهدی حتی برای خودش قائل نیست...

یا به سرمای صبح امروز که با اینکه می دانستم هوا سرد است، لباسم کم بود و هی تند تند راه می رفتم تا گرمم شود، آنقدر گرمم شد که می خواستم لباسم را دربیاورم، در ماشین که نشستم حسابی گرمم شد، به خاطر قرص نصفه شب دیشب که حسابی خواب آور می باشد، انقدر خوابم میامد که فکر کنم یه چند تایی خواب هم دیدم، پیاده شدم، دوباره سردم شد.. تند تند راه رفتم گرم شد....

پ.ن 1: الان یک چای دبش دم کرده خودم بسیار می چسبد!!!

پ.ن 2: چای دوم هم می چسبد باز بسیار!!

پ.ن 3: دیگر نمی چسبد اصلن!


پنجشنبه 21 آذر1387 ساعت 2:22 PM


باید تورو پیدا کنم..

شاید هنوزم دیر نیست

تو ساده دل کندی ولی...

تقدیر بی تقصیر نیست!


با اینکه بی تاب ِ منی..

بازم منو خط می زنی!

باید تورو پیدا کنم، تو با خودت هم دشمنی!!


کی با یه جمله مثل ِ من می تونه آرومت کنه!؟؟؟

اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه!؟

دلگیرم از این شهر ِ سرد..

این کوچه های بی عبور


وقتی به من فکر می کنی ... حس می کنم از راه ِ دور!

آخر یه شب این گریه ها

سوی چشامو می بَره..


عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می پره!

باید تورو پیدا کنم!

هر روز تنهاتر نشی!!

راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی!

پیدات کنم حتی اگه..

پروازمو پر پر کنی..

محکم بگیرم دستتو..

احساسمو

باور کنی..



باید تورو پیدا کنم
شاید هنوزم دیر نیست!
تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست
باید تورو پیدا کنم هر روز تنهاتر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی..

لینک دانلود آهنگ

پنجشنبه 21 آذر1387 ساعت 12:18 PM


17 + 7... 21 آذر 1387

پنجشنبه 21 آذر1387 ساعت 10:47 AM


16 + 7... 20 آذر 1387

چهارشنبه 20 آذر1387 ساعت 10:42 AM


15 + 7... 19 آذر 1387

سه شنبه 19 آذر1387 ساعت 10:40 AM


14 + 7... 18 آذر 1387

دوشنبه 18 آذر1387 ساعت 4:49 PM


باران به لحن تو می بارد
و از آستین دلم
یاد تو می چکد

ابرهای پیوسته
تو را به من می رساند
و هر برگ، نامه ای می شود
که از دست نوازش های دور تو می ریزد

حالا پلکم را می بندم
می خواهم خیس از خاطرات تو شوم
باران حالا تندتر می بارد
وگونه هایم از ندیدن های تو خیس

پ.ن:
اینجا هوا خوب است... اما... تو باور نکن...

یکشنبه 17 آذر1387 ساعت 12:23 PM


13 + 7... 17 آذر 1387

یکشنبه 17 آذر1387 ساعت 12:21 PM


باز کردم از گردنم آن گردنبند را و گذاشتم روی میز، نگاهش کردم، جایش را با یکی دیگر عوض کردم و دوباره عوض کردم تا خودش باشد.. دلم نیامد، گفتم شاید باز بیایی و من شرمنده باشم که چرا دیگر آن را به گردن ندارم..
دیگر دست خودم نیست همه آمدنها و نیامدنهای این اشکهای غلتان بر روی گونه هایم... می آیند و می روند، و من دستوری برای ایستادن نمی دهم... می گذارم تا بیایند شاید دل سبک شود...
دیگر دست من نیست ماندن و تلنبار شدن کارهایم و رفتن و آمدنهای بیهوده ام..
دیگر دست من نیست انگیزه نداشتنهایم..
دیگر دست من نیست داغ نشدن تنم در هوس کسی..
دیگر دست من نیست که این دستها، عاشقانه، گردن و سینه کسی را هنگام رانندگی نوازش نمی کنند...
دیگر دست من نیست که این چشمها، عاشقانه و دلبرانه، کسی را هنگام رانندگی نگاه نمی کنند تا او کنترلش را از دست بدهد و شاید تصادفی رخ دهد...
دیگر دست من نیست که این دست (دست چپم)، کودکانه، خود را در زیر دست تو جایی بین کف دست و دنده ماشینت جا نمی کند...
دیگر دست من نیست که لبهایم، عاشقانه، لبهایت را نمی بوسد و راهش را برای پیمایش سینه ات نمی یابد...
دیگر دست من نیست تا آب نبات را در دهانم بچرخانم و با زبانم آن را هُل دهم در دهان تو و تو در دهانت بچرخانیش و دوباره بچرخانیش و دوباره و من صدایم دربیاید که نوبت من است و اینبار تو با زبانت هل دهی در دهان من و من یک دور بیشتر نچرخانم و باز راهی دهان تو کنم با زبانم...
دست من نیست این دخترکی که لبهایش می خندد و چشمانش غم دارد...
دست من نیست که این زندگی همه اش خالی ست و خالی ست و خالی ست....
من منتظرم، منتظر روزی که بیایی و زندگی را با خودت پُر کنی و مرا به همان دخترک شاد قبل بدل کنی... می دانم اگر بیایی روزهایم مثل قبل می شود و خودم هم میشوم حداقل یک ذره شبیه به قدیم های خودم...
من می دانم که می شود در یکی از همین روزهای آخر پاییز که من متولد شده ام، باز متولد شوم... آن وقت دوتایی دست هم را می گیریم و دوباره من می دَوَم و تو می دَوی و باز به پای من نمی رسی...
آن وقت دوباره می روم شال رنگی می خرم و موهایم را برای تو درست می کنم و شاید سنجاقکی به روی موهایم بزنم تا تو بیشتر خوشت بیاید... آن وقت دوباره آهنگ مرجان را می گذارم تا دوباره اسیرت کنم، تا دیگر دلت نیاید با مهربانی من را ننگری.. آن وقت دوباره آن لاکی خوشگل را از سامان پس بگیری و در جایش آویزان کنی و مادرت بگوید این بچه بازیها چیست...
آن وقت تا دلمان بخواهد بچه بازی می کنیم و هیچکس را هم در این بچه بازی، بازیش نمی دهیم..
فقط منتظر آن روزم، آن روزی که نمی دانم کی هست و کی می آید.. شاید یک روز بارانی، یا برفی زمستانی یا شاید آفتابی ولی مهتابی نمی تواند باشد، چون آن روز یک روز است...

شنبه 16 آذر1387 ساعت 6:30 PM


تا حالا به چند تا از بعد از ظهرهای دوران نوجوانیت فکر کرده ای؟ تا حالا چندتاشونو کامل به یاد داری؟ برای چندتاشون حسرت خوردی؟
به همین سادگی این بعد از ظهرهای روزهای نحس هم میگذره و شاید اون دورترها اصلاً به ذهن هم نیایند....

شنبه 16 آذر1387 ساعت 4:50 PM


12 + 7... 16 آذر 1387

شنبه 16 آذر1387 ساعت 4:41 PM


می فهمی؟!

نمیخواهم بیهوده از فردا حرف بزنم

وقتی،

آفتاب از لب بام

 و رنگ از روی "زندگی" پریده است!

شنبه 16 آذر1387 ساعت 10:9 AM


یازدهمین روز + 7... 15 آذر 1387

جمعه 15 آذر1387 ساعت 10:5 AM


http://www.charonboat.com/2007/10/charonboat_dot_com_woman_squashed_by_bus_1.jpg

پنجشنبه 14 آذر1387 ساعت 2:0 PM


http://www.charonboat.com/2007/10/charonboat_dot_com_woman_after_autopsy_1.jpg

پنجشنبه 14 آذر1387 ساعت 1:58 PM


*آیت الله طالقانی اولین امام جمعه تهران**:*
حتی برای زن های مسلمان هم در حجاب اجباری نیست چه برسد به اقلیت های مذهبی…ما نمی گوییم زنها به ادارات نروند و هیچ کس هم نمی گوید… زنان عضو فعال اجتماع ما هستند… اسلام و قرآن و مراجع دین می خواهند شخصیت زن حفظ شود.. هیچ اجباری هم در کار نیست. مگر در دهات ما از صدر اسلام تا کنون زنان ما چگونه زندگی می کردند؟ مگر چادر می پوشیدند؟… کی در این راهپیمایی ها زنان ما را مجبور کرده که با حجاب یا بی حجاب بیایند؟ این ها خودشان احساس مسئولیت کردند. اما حالا اینکه روسری سر کنند یا نکنند باز هم هیچکس در آن اجباری نکرده است.

 كیهان ۲۰ اسفند ۱۳۵۷



*حجت الاسلام حسنی امام جمعه اورمیه**:*
حسنی در نماز جمعه اورمیه زنان را به سه دسته تقسیم کرد. او گفت گروه اول زنانی بی حجاب هستند که مانند اتوبوسند یعنی هر کس می تواند سوار آنها بشود.
دسته دوم زنانی که حجاب بدون چادر دارند و معمولاً مانتو به تن می کنند و روسری دارند. آنها مثل تاکسی هستند که فقط افراد مشخصی را سوار می کنند و بالاخره زن هایی مانند زن امثال بنده که مثل الاغند که فقط یک نفر می تواند از آنها سواری بگیرد.

پنجشنبه 14 آذر1387 ساعت 10:24 AM


دهمین روز + 7... 14 آذر 1387

پنجشنبه 14 آذر1387 ساعت 10:4 AM


ما انسانها از جنبه­ ای مثل حیوانات کوچک هستیم  که حتی  برای دفاع از خود پشم یا دندان تیز هم نداریم. آنچه از ما محافظت می­ کند، شرارت ما نیست بلکه انسانیت و قدرت ماست، برای دوست داشتن دیگران و پذیرفتن عشقی که آنها به ما می­دهند.

چهارشنبه 13 آذر1387 ساعت 11:53 AM


بگیر دست مرا آشنای درد، بگیر
.
.
.
.
.
.
.

چهارشنبه 13 آذر1387 ساعت 11:49 AM


HTML clipboard

رفیق جان! محمد طلا! سید خندان!

 جون حاجی دودره مون نکن. بذار بعد از چهار سال تشنگی و مکافات یه ‏آب خوش از گلومون بره پیین. مگه ما چه کردیم که نباس دو روز خوش تو ین دنیا ببینیم؟ سید! ینها که می ‏گن توی دوره خاتمی هیچ اتفاقی نیفتاد، زر می زنن قورمه سبزی، از اونی که دو روز زندان رفت و شد پابلو ‏پیکاسو تا اونی که وقتی زندون رفت عشقش خاتمی بود و وقتی از زندون بیرون اومد جواب سلام نلسون ‏ماندلا رو هم نمی داد. و اونی که چهار سال ختم " صد روز با خاتمی" گرفته بود و حالا سر ختم خاتمی هم ‏ممکنه سروکله اش پیدا نشه.

 حاجی! ما اگه همونی که داشتیم رو بخویم باهاس دم کی رو ببینیم؟ گفتی اقتصاد حالی ام نیست، ولی اومدی ‏و رفتی و نه برقی قطع شد و نه گوجه فرنگی شد چراغ خطر اقتصادی و نه مملکت شد آشغالدونی واردات ‏موز و خیار و سیب زمینی. بابا! تو خودت حالی ات نیست، تو اقتصاد بلدی، دلیل اش هم همون کاری که ‏کردی.

 گفتی که شرمنده ی که نتونستی آزادی بدی، ما هم زدیم تو سرت که بی عرضه ی. اما ین حاج ‏محمود بلیی سر مملکت آورد که تو که زمانی به نظر بعضی از بروبکس مانع اصلی آزادی توی کشور ‏بودی الآن شدی آرزوی همه ملت. نه که تو عوض شده باشی، نه، ولی تازه ملت فهمیدن یه رئیس جمهور بی ‏عرضه یعنی چی؟ تازه فهمیدن روزنومه نداشتن یعنی چی! تازه فهمیدن چهار تا قطعنامه توی دو سال یعنی ‏چی! تازه فهمیدن بی  احترامی در تمام جهان یعنی چی؟ تازه دارن می فهمن آرامش و آزادی یعنی چی.

 بابا درسته چهار تا مثل من و فلونی و فلونی چهار تا پس گردنی خوردیم و رب و رب مون رو یاد کردیم، ولی ‏حداقل چهار تا دختر همسیه و پسر همسیه مون تونستن مثل آدم دست همدیگه رو بگیرن و توی خیابون راه ‏برن. حداقل ین بود که کسی جرات نمی کرد چهار تا وب سیت درپیتی رو فیلتر کنه و دست بذاره روی چشم ‏ملت که نبین و گوششو بگیره که نشنو. حداقل ین بود که سالی هزار تا کتاب چاپ می کردیم بدون ینکه یک ‏سال منتظر بمونیم تا اجازه کتابی که سه ماه صرف نوشتن اش شده بگیریم. حداقل ین بود که چهار تا آدم ‏باحال اگه می خواستن برن مهمونی اجنه و عزرائیل بالی سرشون ظاهر نمی شد. حداقل ین بود که اگر می ‏رفتی دفتر معاون دانشگاه که نمره تو درست کنی ترتیب تو نمی داد و تازه بعدش به زور عقدت نمی کرد. ‏حداقل ین بود که هفته ی یک ترور نبود و سر یکی رو نمی بریدن..... بابا ینها که حداقل نیست، من می ‏خوام برگردم به همون حداقل انسانی.‏ 

 ببین، محمد جان! قربون اون عبی سفیدت برم! به حرف ین بچه  گاگولیی که وقتی می خوان سراغ تاریخ ‏می رن سه هزار سال قبل و وقتی می رن سراغ  جغرافیا می رن پنج هزار کیلومتر اون ور تر گوش نکن. ما ‏که می دونیم یرونی هستیم و همسیه عراق و  افغانستان و ترکیه و پاکستان هستیم و  مطمئنیم که یران همجوار ‏سوئیس و اتریش نیست، از طرفی می دونیم که اگر  بخواهیم گذشته رو ببینیم دیگه فوقش می ریم زمان ‏هاشمی، نه، می ریم زمان هویدا، خیلی که بخواهیم زور بزنیم می ریم زمان مصدق، ورنمی داریم زرتی بریم ‏سراغ جمشید و داریوش و  خشیارشاه. ما می دونیم واقعیت چیه، اگه هم ده سال پیش الدرم بلدرم می کردیم و ‏می خواستیم تو بشی رهبر  اپوزیسیون، من یکی که غلط کردم، گه خوردم. بقیه خودشون می دونن رژیم ‏غذیی شون چیه، من می خوام تو بشی رئیس جمهور. یه رئیس جمهور که چهار تا وزیر با سابقه بگذاره بری ‏گردوندن مملکت، یه رئیس جمهور که هر چهار سال یک بتر یا حداکثر دو بار بره نیویورک، سالی هم دو ‏بار بره فرنگ، بقیه وقتش رو هم به اداره مملکت بگذرونه. ما رئیس جمهوری نمی خویم که دنیا رو مدیریت ‏کنه ولی توی کشورش همه همدیگه رو بخورن، بیا! ین یکی اومد راه بره، چنان ضیع کرد که تا پونزده سال ‏باهاس سیفون بکشی و عطر و گلاب بزنی که بوی رئیس جمهور از شامه ملت حذف بشه.

چه جوری بهت ‏بگم، ما یه رئیس جمهور می خویم که برق مون قطع نشه، فیلتر نشیم، روزنامه داشته باشیم، احترام داشته ‏باشیم، روزی که می آد قیمت خونه اگه صد میلیون هست، بعد از چهار سال مثلا بشه صد و بیست میلیون نه ‏دویست و پنجاه میلیون. ‏ 

خاتمی جونم! عزیز دلم! چه جوری بهت بید قول بدیم که بچه هی خوبی هستیم و بخدا بهت کمک می کنیم که ‏مملکت رو اداره کنی، بهت کمک می کنیم و بیخودی هم هر روز تند نمی ریم که اذیتت کنیم. همراه ات هستیم ‏و دلمون لک زده که مثل آدم زندگی کنیم. ما از بی احترامی خسته شدیم. ما از ینکه هر روز بشنویم یکی ‏دیگه از بهترین بچه هی ین مملکت رفت فرنگ و دیگه نمی آد خسته شدیم. ما از ینکه هر روز دروغ ‏بشنویم خسته شدیم، ما از ینکه هر روز ببینیم یک وزیر بی عرضه می ره کنار یکی بی عرضه تر می آد ‏جاش خسته شدیم. ما از ینکه قیمت ها مثل موشک می ره بالا و در عوض موشک ها سقوط می کنه خسته ‏شدیم. ما از خالی بندی ها خسته شدیم.

ببین! چرا نمی فهمی!؟ چرا نمی تونی بدبختی ما رو درک کنی! ما از ‏ین وضع خسته شدیم.. بید چی کار کنیم؟ بید همه جی شهر اسمتو بنویسیم روی در و دیوار؟ بید ملت عکس ‏خاتمی رو بزنن روی ماشین و لباس شون و هر جا دست شون می رسه تا بفهمی؟ بید هر جا سخنرانی می شه ‏جمع بشن و شعار بدن که بییی؟ چی کار کنیم؟ جون حاجی بگو چه کنیم؟ آخه رفیق جان! یه نیگاه به تقویمت ‏بنداز و ببین روزها همین جوری داره می گذره و هر چه می گذره آقاتیزه دندون هاش رو بری قاپیدن یک ‏دوره دیگه ریاست جمهوری تیز می کنه..‏ 

ببین حاجی! دارم جدی می گم! تو شدی عین دخترعمو خوشگله که می خواهیم  نامزدمون بشی، نشستی واسه ‏خودت لب جوب، یه گل مریم هم گرفتی دستت و پرشو می کنی و هی می گی می شه نمی شه، می شه نمی ‏شه، می شه نمی شه، بابا اگه می شه، بگو ما هم بریم تهیه و تدارک، شید بابات رضیت داد، حضرت عباسی ‏اگه رضیت ندی ممکنه یکی بره زن فرنگی بگیره، یکی هم بگه دلمو به همین مهوش خانوم خوش می کنم، ‏بالاخره وقتی برق قطع باشه آدم روی نحس اش رو نمی بینه. ولی آخه ین یارو هم ددری یه، هم بد اداست، ‏هم دائم خونه  باباست، هم می ره دیدن غریبون. تو رضیت بده، ما هم ین ور قضیه حواس مون هست، اگه ‏کسی خواست مراسم رو به هم بزنه و تحریم کنه و پشت سر رفیق مون حرف بزنه، نه دیگه دوست و رفیق ‏سرمون می شه، نه دیگه حاضریم کوتاه بیییم. نه که رفیق باز نیستیم، ولی رفیق اصلی ما مملکته و عشق ‏اصلی مون کشوری که هر روز داره توی لجن و کثافت دیوانگی و بی عقلی فرو می ره.

چهارشنبه 13 آذر1387 ساعت 11:14 AM


نهمین روز + 7... 13 آذر 1387

چهارشنبه 13 آذر1387 ساعت 11:11 AM


ته ِ ته ِ دلم یه چیزی داره راه میره، داره هی وول میخوره که دلمو پر از آشوب کرده.... نمی دونم جاش کجاست، توی معده ست یا توی روده یا شایدم بین اونا باشه ولی می دونم اون ته ِ ته ِ ..........
یه چیزی شاید مثل کِرم اونجاها داره راه میره یا شایدم خودشو به در و دیوار دلم میزنه... اصلنم درد نداره، نمی دونم چه جوری انقدر خوب بلده اونجا راه بره، آخه فکر می کنم اونجا لیز لیزکی باشه، یعنی لیز نمی خوره؟!

تازه دارم فکر می کنم اگه سُر بخوره کجا میفته، میره اینور دلم.. یا شایدم اصلنم لیز نخوره، همینجور بیاد بالا، خودشو برسونه به اون تپندهه... به تپنده که برسه بازم درد نداره، یه جور فشار خاصه، خیلی خاص... که انگار میخواد بترکه..... وقتی بترکه دیگه آروم میشه، دیگه وول نمی خوره، دیگه آشوب نمیشه......
پس بیا بالا جونم، بیا بالا...

سه شنبه 12 آذر1387 ساعت 1:59 PM


پشت سر گذاشته ام پل های تمنا را

و بی رغبتم بر آرزوهای گذشته.

همراهی ندارم جز رنج هایی که

میراث بیهودگی درون من اند،

و دیهیمی که گل های شادابش

بی رحم در تازش بوران های سرنوشت شوم فسرد.

اینک روز می سپارم غمناک و تنها

و چشم دوخته ام بر راهی که مرگ مرکب می راند

و باز می جویم نقشم را

در تنها برگ لرزان و دیرنده بر شاخسار لخت

که گوش سپرده است به زوزه ی زمستانی بورانی سیاه

و زخمی ش در پیکر است

از سوز تا ز آخر پاییز

سه شنبه 12 آذر1387 ساعت 12:32 PM


هشتمین روز + 7... 12 آذر 1387

سه شنبه 12 آذر1387 ساعت 12:25 PM


درد بی دردی، علاجش آتش است...

سه شنبه 12 آذر1387 ساعت 9:36 AM


هفتمین روز + 7... 11 آذر 1387

دوشنبه 11 آذر1387 ساعت 5:7 PM


ششمین روز + 7... 10 آذر 1387

یکشنبه 10 آذر1387 ساعت 2:55 PM


شنبه 9 آذر1387 ساعت 1:58 PM


هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی
از این زمانه دلم سیر می شود گاهی
عقاب تیز پر  ِ دشتهای استغنا
اسیر پنجه ی تقدیر می شود گاهی

صدای زمزمه ی عاشقان ِ آزادی
فغان و ناله ی شبگیر می شود گاهی
نگاه مردم بیگانه در دل غربت
چشم خسته ی من تیر می شود گاهی

مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز
جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی
بگو اگر چه به جایی نمی رسد فریاد
کلام حق دم ِ شمشیر می شود گاهی

بگیر دست مرا آشنای درد، بگیر
مگو چنین و چنان، دیر می شود گاهی
به سوی خویش مرا می کشد چه خون و چه خاک
محبت است که زنجیر می شود گاهی

مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز
جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی
بگو اگر چه به جایی نمی رسد فریاد
کلام حق دم ِ شمشیر می شود گاهی

هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی
از این زمانه دلم سیر می شود گاهی
به سوی خویش مرا می کشد چه خون و چه خاک
محبت است که زنجیر می شود گاهی

شنبه 9 آذر1387 ساعت 1:16 PM


پنجمین روز... 9 آذر 1387

شنبه 9 آذر1387 ساعت 1:15 PM


بسی حالم گرفته می باشد و از روزگار سخت رنجیده ام... تازگیها از اتفاقات دور و برم هیچ سری در نمی آورم... تازگیها به هیچ کدامشان پی نمی برم...... تازگیها هیچ نمی فهمم، به گمانم از هوش رفته ام ولی هستم، می فهمم و خود را به نفهمی مطلق زده ام.....
تازگیها برای نفهمیدن غصه درونم بیش از اندازه می خندم، حالا می فهمم که چه خوب گفته اند که هر که بیشتر می خندد غصه بیشتر دارد..... قهقهه هایم از همیشه بلندتر است.. شوخی هایم با دوستان از همیشه بیشتر است، دیگر آن آدم جدی و به قول بعضیها محکم و با اقتدار قبل نیستم..... می خندم که فراموش کنم، نه، می خندم که فکر نکنم............. کاش میشد همه چیز را برای همیشه فراموش کرد ولی این ذهن لامصب_(لامذهب) من هیچ را فراموش نمی کند، همه چیز تازه است، همه چیز نو است............. همیشه نو بودن خوب نیست، الان از همان زمانهاست که دوست داشتم کهنه میشد، فکرهایم کهنه میشد، می رفتند تهِ تهِ ذهنم که دستم بهشان نمی رسید و شاید از همان تهِ تهِ مغزم می ریختند بیرون.....
آرزوی محال، محال است...

شنبه 9 آذر1387 ساعت 10:7 AM


چهارمین روز... 8 آذر 1387

جمعه 8 آذر1387 ساعت 8:47 AM


اومدم بگم تا 10 آذر برای شرکت در لاتاری فرصت هست، من همین دیروز ثبت نام کردم و چه خیال خامی که شاید برنده شم.. البته برنده شدنم خیال خام نیست، شاید از بین اون چندین میلیون نفر یه قرعه هم به نام من بیفته........... ولی اگه افتاد چیکار کنم؟ نمی دونم چی باید آرزو کنم که بیفته یا نیفته؟ خدا منو سر ِکار گذاشت، حالا نوبت منه، خدایا سر ِکاری، می دونستی؟ نوبت من شده، خودت بهم این نوبتو دادی، یادت که نرفته؟

خدایا امروز رذل ترین آدم روی زمین بودم، حالم از خودم، از زندگیم، از هر چی که دور و برم هست بهم میخوره... امروز دو نفرو دیدم که از هر دوتاشون حالم بهم میخوره، مخصوصاً اولی.... یه صورت شبیه صورت گربه، بخدا اغراق نمی کنم، با چشمای آبی.. چرا مردم ما انقدر چشم آبی دوست دارن درحالیکه من حالم بهم میخوره، مخصوصاً اینو که امروز دیدم...... تصورم این بود یه گربه ی بدون مو روی صورتش با چشمای آبی بسیار بسیار هیـــــــــز که تو خیابون سر کوچه ی دفتر می خواست با همون چشماش آدمو قورت بده.......
چرا فکر کرده بود همین الان میرم تو بغلش می خوابم؟ چرا دلش می خواست سوار ماشینش بشم، ازش حالم بهم میخورد، از خودم بیشتر...... برای هفته بعد باهام قرار گذاشت ولی اگه بمیرم هرگز و هرگز باهاش هیچ قراری رو ست نمی کنم...... تو ذهنش داشت منو لخت تصور میکرد، حالم بهم میخوره، از همه بدم میاد، از همه مردا حالم بهم میخوره............ تهوع آورن....
دلم می خواست......... چی دلم می خواست؟! دلم می خواست...... خدایا ول کن، بسه، نذار بگم دیگه دوستت ندارم، نذار بگم پس تو کجایی؟ نذار بگم اصلاً هستی یا مارو سر ِکار گذاشتن؟

پنجشنبه 7 آذر1387 ساعت 2:58 PM


سومین روز... 7 آذر 1387

پنجشنبه 7 آذر1387 ساعت 11:45 AM


جواب يك دانشجوي دانشگاه واشينگتن به يک سؤال امتحان شيمي آنچنان جامع و کامل بوده که توسط پروفسورش در شبکهء جهاني اينترنت پخش شده و دست به دست ميگرده خوندنش سرگرم‌کننده است
اکثر دانشجويان براي ارائهء پاسخ خود به قانون بويل-ماريوت متوسل شده بودند که مي‌گويد حجم مقدار معيني از هر گاز در دماي ثابت، به طور معکوس با فشاري که بر آن گاز وارد مي‌شود متناسب است. يا به عبارت ساده‌تر در يک سيستم بسته، حجم و فشار گازها با هم رابطهء مستقيم دارند.

اما يکي از آنها چنين نوشت:

اول بايد بفهميم که حجم جهنم چگونه در اثر گذشت زمان تغيير مي‌کند. براي اين کار احتياج به تعداد ارواحي داريم که به جهنم فرستاده مي‌شوند. گمان کنم همه قبول داشته باشيم که يک روح وقتي وارد جهنم شد، آن را دوباره ترک نمي‌کند.
پس روشن است که تعداد ارواحي که جهنم را ترک مي‌کنند برابر است با صفر.
براي مشخص کردن تعداد ارواحي که به جهنم فرستاده مي‌شوند، نگاهي به انواع و اقسام اديان رايج در جهان مي‌کنيم. بعضي از اين اديان مي‌گويند اگر کسي از پيروان آنها نباشد، به جهنم مي‌رود. از آن جايي که بيشتر از يک مذهب چنين عقيده‌اي را ترويج مي‌کند، و هيچکس به بيشتر از يک مذهب باور ندارد، مي‌توان استنباط کرد که همهء ارواح به جهنم فرستاده مي‌شوند.
با در نظر گرفتن آمار تولد نوزادان و مرگ و مير مردم در جهان متوجه مي‌شويم که تعداد ارواح در جهنم مرتب بيشتر مي‌شود. حالا مي‌توانيم تغيير حجم در جهنم را بررسي کنيم: طبق قانون بويل-ماريوت بايد تحت فشار و دماي ثابت با ورود هر روح به جهنم حجم آن افزايش بيابد. اينجا دو موقعيت ممکن وجود دارد:

۱) اگر جهنم آهسته‌تر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج بالا خواهند رفت تا جهنم منفجر شود.
۲) اگر جهنم سريعتر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج پايين خواهند آمد تا جهنم يخ بزند.

اما راه‌حل نهايي را مي‌توان در گفتهء همکلاسي من ترزا يافت که مي‌گويد: «مگه جهنم يخ بزنه که با تو ازدواج كنم!» از آن جايي که تا امروز اين افتخار نصيب من نشده است (و احتمالاً هرگز نخواهد شد)، نظريهء شمارهء ۲ اشتباه است: جهنم هرگز يخ نخواهد زد و اگزوترم است.

تنها جوابي که نمرهء کامل را دريافت کرد، همين بود..

چهارشنبه 6 آذر1387 ساعت 6:19 PM


دومین روز... 6 آذر 1387

چهارشنبه 6 آذر1387 ساعت 5:54 PM




آن عاشق فیلم وسینما، آن وارث میراث بابا، آن خالق ارث پدری، آن عازم بلاد دَدَری، آن همسر علی سنتوری، آن دم کننده ی چای در قوری، آن ستاره ی میم مثل مادر، آن نزدیک تر ز هر خواهر، آن دخترک سبزه ی مو وِزوِزی، آن دختر خاله ی کلاه قرمزی، آن مسلّط بر زبان انگلیسی، آن عاشق اکشن های پلیسی، آن همبازی اسبق بهرام رادان، آن پس از خروج از وطن بسی شادان، آن قدم گذارنده در عالم هالیوود، آن که قبل از رفتن جیبهاش خالی بود، آن بازیگر با آتیه ی خوش سایز، آن بازیگر نقش زن "بادی آو لایز"، آن که دی کاپریو را یار بُوَد، آن دورگه که پرستاری اش کار بُوَد، آن دارنده ی عناوین جهانی، دوشیزه گلشیفته فراهانی –کثر الله من وجهه- محبوب دل پسران بود و البسه اش بس گران بود و وجناتش نیز عیان بود.

 

نقل است که چو پای به جهان نهاد از اعماق وجود، شیوَن و داد سرداد. از کرامات وی آن بود که به لمحه ای حالاتش تغییر کرد چونان که هیچگاه نگریسته است و بر گلی که بر بالین والده اش بنهاده بودند خنده بکرد. اطرافیان که شیفته ی ملاحت لبخندش گشته بودند چون باعثش را گل یافتند، نامش گلشیفته کردند.

 

گویند اسکات اول بار که دیدگانش به جمال گلشیفته روشن شد برای دوم بار درطول تاریخ فریاد برآورد: "یافتم، یافتم" و چون همراهان جویای احوالاتش شدند دگربار از جانب اسکات پاسخ شنیدند که: "متغیّر گشته ام و دیگر رهایش نخواهم کرد همچو مولانا پس از دیدار شمس! "

الغرض؛ با گلشیفته مذاکره نمودند و راضیش نمودند و پای قرارداد همکاری را انگشت کرده، آنورترش را امضا نمودند و با زاجرات بسیار ازمملکت خارج بکردندش. وقتی دلیل رفتار، از گلشیفته خواستند بگفت: "عمری بود می خواستم از راسل کرو و دی کاپریو امضا بگیرم که متاسفانه تا کنون موقعیتش مهیّا نبود" و وقتی جماعتِ حاضر توجیه نشدند و دیگر بار سوال را تکرار کردند پاسخ شنیدند: " آمده ام اینور دنیا تا کمی روی فرش قرمز قدم های "تی وی مُدا"یی بردارم و حالش را ببرم. تا کور شود هرآنکه نتواند دید"

 

در آخر کار او آورده اند قصد رجعت دارد و گویی اظهار کرده امضا گرفتن از بازیگران عالیوودی خودمان را بر امضا گرفتن از بازیگران هالیوودی ترجیح می دهد. لیک چندان اخبار موثقی از وضعش و سلامتش یا عدم آن در دست نیست... الله اعلم!  


چهارشنبه 6 آذر1387 ساعت 4:49 PM


1

اولین روز... 5 آذر 1387

سه شنبه 5 آذر1387 ساعت 1:53 PM


فعلاً حوصله هیچ کاری ندارم.. نمی دونم باز چی شده............ خدایا دیگه خسته شدم، به دادم برس..............

دوشنبه 4 آذر1387 ساعت 8:52 AM