|
یه چند دقیقه ای منهای چندین سال هست که یک عدد وستا پا به این دنیای خراب شده گذاشته که به قول یک نفر دیگه که همین امروز صبح گفت کاش دکتره پاش می شکست و تو را به دنیا نمی آورد، بدنیا نمی اومدم..
21 + 7... 25 آذر 1387
20 + 7... 24 آذر 1387
تازگیها عینک که می زنم چشمم و سرم درد می گیره، نمی زنم بازم درد می گیره، شایدم یه جور عادت شده که وقتی دارم کار می کنم باید یه چیزی جلوی چشمام باشه.... شایدم چشمام خوب شدن دیگه عینک لازم نیست، ولی بدتر نشدن، اینو می دونم...
19 + 7... 23 آذر 1387
18 + 7... 22 آذر 1387
نمی دانم از کجا بنویسم؟! از ترافیک 2 ساعته دوشنبه شب که نمی دانم این مردم ما چه مرگشان می شود وقتی یه روز تعطیلی داریم!!
یادم رفته بود فردای دوشنبه یعنی سه شنبه به یمن یکی دیگر از اعیاد
اسلامی باز تعطیل می باشد... مسیر حداکثر نیم ساعته را 2 ساعت در ترافیک
زیبای تهران ماندم، داشتم به پدر و مادر نمی دانم کی لعنت می فرستادم که
دیگر صبرم تمام شد... پیاده شدم و بقیه مسیر را پیاده رفتم، همراه با کمی
دویدن... ولی این پای لامصب هم یاری نمی کرد، انقدر این ساق پا درد گرفته بود که
فکر کردم الان از وسط می شکند، هی همه بگویند جوان مانده ای، چه فایده،
خودم که بهتر می دانم از اثرات پیری زودرس می باشد البته... آخر چه مرگتان می باشد لامصبا؟ یک روز تعطیلی ست، بروید در خانه هایتان
لم دهید، تخمه بشکنید و انقدر برنامه های مزخرف صدا و سیما را ببینید تا
بترکید، خب چرا می ریزید در خیابانها و انقدر راه بندان به وجود می آورید؟
ای بر پدر و مادرتان لعنت!! آهان یادم آمد داشتم به پدر و مادرهای همینها
لعنت می فرستادم همان شب.... شهرداری تهران که بدبخت تمام تلاشش را برای شماها ببخشید ماهای نمک نشناس انجام داده، پس ما چه مرگمان است؟! بگذریم، نمی دانستم از ترافیک آن شب بگویم یا آن پسر بدبختی که مچ زن 19-20 ساله اش را هنگام رابطه نامشروع با فرد دیگری گرفته است... نمی دانم به کدامشان باید حق داد، به مردی که هنوز یاد نگرفته چگونه با همسرش رفتار کند یا به دخترکی بازیگوش که تعهدی حتی برای خودش قائل نیست... یا به سرمای صبح امروز که با اینکه می دانستم هوا سرد است، لباسم کم بود و هی تند تند راه می رفتم تا گرمم شود، آنقدر گرمم شد که می خواستم لباسم را دربیاورم، در ماشین که نشستم حسابی گرمم شد، به خاطر قرص نصفه شب دیشب که حسابی خواب آور می باشد، انقدر خوابم میامد که فکر کنم یه چند تایی خواب هم دیدم، پیاده شدم، دوباره سردم شد.. تند تند راه رفتم گرم شد.... پ.ن 1: الان یک چای دبش دم کرده خودم بسیار می چسبد!!! پ.ن 2: چای دوم هم می چسبد باز بسیار!! پ.ن 3: دیگر نمی چسبد اصلن!
باید تورو پیدا کنم.. شاید هنوزم دیر نیست تو ساده دل کندی ولی... تقدیر بی تقصیر
نیست! با اینکه بی تاب ِ منی.. بازم منو خط می زنی! باید تورو پیدا کنم، تو با خودت
هم دشمنی!! کی با یه جمله مثل ِ من می تونه آرومت
کنه!؟؟؟ اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت
کنه!؟ دلگیرم از این شهر ِ سرد.. این کوچه های بی عبور وقتی به من فکر می کنی ...
حس می کنم از راه ِ دور! آخر یه شب این گریه
ها سوی چشامو می بَره.. عطرت
داره از پیرهنی که جا گذاشتی می پره! باید تورو پیدا
کنم! هر روز تنهاتر نشی!! راضی به
با من بودنت حتی از این کمتر نشی! پیدات کنم حتی
اگه.. پروازمو پر پر کنی.. محکم
بگیرم دستتو.. احساسمو باور
کنی..
17 + 7... 21 آذر 1387
16 + 7... 20 آذر 1387
15 + 7... 19 آذر 1387
14 + 7... 18 آذر 1387
باران به لحن تو می بارد
13 + 7... 17 آذر 1387
باز کردم از گردنم آن گردنبند را و گذاشتم روی میز، نگاهش کردم، جایش را با یکی دیگر عوض کردم و دوباره عوض کردم تا خودش باشد.. دلم نیامد، گفتم شاید باز بیایی و من شرمنده باشم که چرا دیگر آن را به گردن ندارم..
تا حالا به چند تا از بعد از ظهرهای دوران نوجوانیت فکر کرده ای؟ تا حالا چندتاشونو کامل به یاد داری؟ برای چندتاشون حسرت خوردی؟
12 + 7... 16 آذر 1387
می فهمی؟!
نمیخواهم بیهوده از فردا حرف بزنم وقتی، آفتاب از لب بام و رنگ از روی "زندگی" پریده است!
یازدهمین روز + 7... 15 آذر 1387
دهمین روز + 7... 14 آذر 1387
ما انسانها از جنبه ای مثل حیوانات کوچک هستیم که حتی برای دفاع از خود پشم یا دندان تیز هم نداریم. آنچه از ما محافظت می کند، شرارت ما نیست بلکه انسانیت و قدرت ماست، برای دوست داشتن دیگران و پذیرفتن عشقی که آنها به ما میدهند.
بگیر دست مرا آشنای درد، بگیر
رفیق
جان! محمد طلا! سید خندان!
جون حاجی
دودره مون نکن. بذار بعد از چهار
سال تشنگی و مکافات یه آب خوش از
گلومون بره پیین. مگه ما چه کردیم
که نباس دو روز خوش تو ین دنیا
ببینیم؟ سید! ینها که می گن توی دوره
خاتمی هیچ اتفاقی نیفتاد، زر می زنن
قورمه سبزی، از اونی که دو روز زندان
رفت و شد پابلو پیکاسو تا اونی
که وقتی زندون رفت عشقش خاتمی بود و وقتی
از زندون بیرون اومد جواب سلام
نلسون ماندلا رو هم نمی داد.
و اونی
که چهار سال ختم " صد روز با
خاتمی" گرفته بود و حالا سر ختم
خاتمی هم
ممکنه سروکله اش پیدا نشه.
حاجی!
ما اگه همونی که داشتیم رو بخویم
باهاس دم کی رو ببینیم؟ گفتی اقتصاد
حالی ام نیست، ولی اومدی و
رفتی و نه برقی قطع شد و نه گوجه فرنگی
شد چراغ خطر اقتصادی و نه مملکت
شد آشغالدونی واردات موز و خیار و سیب
زمینی. بابا! تو خودت حالی ات نیست،
تو اقتصاد بلدی، دلیل اش هم همون کاری
که کردی.
گفتی
که شرمنده ی که
نتونستی آزادی بدی، ما هم زدیم تو سرت که
بی عرضه ی. اما ین حاج محمود
بلیی سر مملکت آورد که تو که زمانی
به نظر بعضی از بروبکس مانع اصلی
آزادی توی کشور بودی الآن شدی آرزوی
همه ملت. نه که تو عوض شده باشی،
نه، ولی تازه ملت فهمیدن یه رئیس جمهور
بی عرضه یعنی چی؟ تازه فهمیدن
روزنومه نداشتن یعنی چی!
تازه فهمیدن
چهار تا قطعنامه توی دو سال
یعنی چی! تازه فهمیدن بی
احترامی در تمام
جهان یعنی چی؟ تازه دارن می فهمن
آرامش و آزادی یعنی چی.
بابا
درسته چهار تا مثل من و فلونی و فلونی
چهار تا پس گردنی خوردیم و رب و رب مون
رو یاد کردیم، ولی حداقل چهار
تا دختر همسیه و پسر همسیه مون تونستن
مثل آدم دست همدیگه رو بگیرن
و توی خیابون راه برن. حداقل ین بود که
کسی جرات نمی کرد چهار تا وب سیت
درپیتی رو فیلتر کنه و دست بذاره
روی چشم ملت که نبین و گوششو
بگیره که نشنو. حداقل ین بود که سالی
هزار تا کتاب چاپ می کردیم بدون
ینکه یک سال منتظر بمونیم تا اجازه
کتابی که سه ماه صرف نوشتن اش شده
بگیریم. حداقل ین بود که چهار تا آدم
باحال اگه می خواستن برن مهمونی
اجنه و عزرائیل بالی سرشون
ظاهر نمی
شد. حداقل ین بود که اگر می رفتی
دفتر معاون دانشگاه که نمره تو درست
کنی ترتیب تو نمی داد و تازه بعدش
به زور عقدت نمی کرد. حداقل ین بود که
هفته ی یک ترور نبود و سر یکی رو
نمی بریدن..... بابا ینها که حداقل
نیست، من می خوام برگردم به
همون حداقل انسانی.
ببین،
محمد جان! قربون اون عبی سفیدت
برم! به حرف ین بچه
گاگولیی که وقتی
می خوان سراغ تاریخ می رن سه
هزار سال قبل و وقتی می رن سراغ
جغرافیا می رن پنج هزار کیلومتر اون ور
تر گوش نکن. ما که می دونیم یرونی
هستیم و همسیه عراق و
افغانستان و ترکیه و پاکستان هستیم
و
مطمئنیم که یران همجوار سوئیس و
اتریش نیست، از طرفی می دونیم که اگر
بخواهیم گذشته رو ببینیم دیگه فوقش
می ریم زمان هاشمی، نه، می ریم
زمان هویدا،
خیلی که بخواهیم زور بزنیم می ریم
زمان مصدق، ورنمی داریم زرتی بریم
سراغ جمشید و داریوش و
خشیارشاه. ما می دونیم واقعیت چیه،
اگه هم ده سال
پیش الدرم بلدرم می کردیم و می
خواستیم تو بشی رهبر
اپوزیسیون، من یکی
که غلط کردم، گه خوردم.
بقیه
خودشون می دونن رژیم غذیی شون
چیه، من می
خوام تو بشی رئیس جمهور. یه رئیس
جمهور که چهار تا وزیر با سابقه بگذاره
بری گردوندن مملکت، یه رئیس
جمهور که هر چهار سال یک بتر یا حداکثر
دو بار بره نیویورک، سالی هم دو
بار بره فرنگ، بقیه وقتش رو هم به
اداره مملکت بگذرونه. ما رئیس جمهوری
نمی خویم که دنیا رو مدیریت کنه
ولی توی کشورش همه همدیگه رو بخورن،
بیا! ین یکی اومد راه بره، چنان
ضیع کرد که تا پونزده سال باهاس
سیفون بکشی و عطر و گلاب بزنی
که بوی
رئیس جمهور از شامه ملت حذف بشه.
چه جوری بهت بگم، ما یه رئیس جمهور می
خویم که برق مون قطع نشه، فیلتر
نشیم، روزنامه داشته باشیم، احترام داشته
باشیم، روزی که می آد قیمت خونه
اگه صد میلیون هست، بعد از چهار سال
مثلا بشه صد و بیست میلیون نه دویست
و پنجاه میلیون.
خاتمی جونم! عزیز دلم! چه جوری بهت بید
قول بدیم که بچه هی خوبی هستیم و بخدا
بهت کمک می کنیم که مملکت رو
اداره کنی، بهت کمک می کنیم و بیخودی
هم هر روز تند نمی ریم که اذیتت
کنیم. همراه ات هستیم و دلمون لک زده
که مثل آدم زندگی کنیم. ما از بی
احترامی خسته شدیم. ما از ینکه هر روز
بشنویم یکی دیگه از بهترین
بچه هی ین مملکت رفت فرنگ و دیگه نمی آد
خسته شدیم. ما از ینکه هر روز
دروغ بشنویم خسته شدیم، ما از ینکه
هر روز ببینیم یک وزیر بی عرضه
می ره کنار یکی بی عرضه تر می آد جاش
خسته شدیم. ما از ینکه قیمت ها مثل
موشک می ره بالا و در عوض موشک ها
سقوط می کنه خسته شدیم. ما از خالی
بندی ها خسته شدیم.
ببین! چرا نمی فهمی!؟
چرا نمی تونی بدبختی ما رو درک
کنی! ما از ین وضع خسته شدیم..
بید چی
کار کنیم؟ بید همه جی شهر
اسمتو بنویسیم روی در و دیوار؟ بید ملت
عکس خاتمی رو بزنن روی ماشین و لباس
شون و هر جا دست شون می رسه تا بفهمی؟
بید هر جا سخنرانی می شه جمع
بشن و شعار بدن که بییی؟ چی کار کنیم؟
جون حاجی بگو چه کنیم؟ آخه رفیق
جان! یه نیگاه به تقویمت بنداز
و ببین
روزها همین جوری داره می گذره و
هر چه می گذره آقاتیزه دندون
هاش رو بری
قاپیدن یک دوره دیگه ریاست جمهوری
تیز می کنه..
ببین حاجی! دارم جدی می گم! تو شدی عین
دخترعمو خوشگله که می خواهیم
نامزدمون بشی، نشستی واسه خودت لب
جوب، یه گل مریم هم گرفتی دستت و پرشو می کنی
و هی می گی می شه نمی شه، می شه نمی
شه، می شه نمی شه، بابا اگه می شه،
بگو ما هم بریم تهیه و تدارک،
شید بابات رضیت داد، حضرت
عباسی اگه
رضیت ندی ممکنه یکی بره زن فرنگی
بگیره، یکی هم بگه دلمو به همین مهوش
خانوم خوش می کنم، بالاخره وقتی
برق قطع باشه آدم روی نحس اش رو نمی
بینه. ولی آخه ین یارو هم ددری
یه، هم بد اداست، هم دائم خونه
باباست، هم می ره دیدن غریبون. تو رضیت
بده، ما هم ین ور قضیه حواس مون هست،
اگه کسی خواست مراسم رو به هم
بزنه و تحریم کنه و پشت سر رفیق مون حرف
بزنه، نه دیگه دوست و رفیق سرمون
می شه، نه دیگه حاضریم کوتاه بیییم.
نه که رفیق باز نیستیم، ولی
رفیق اصلی ما مملکته و عشق اصلی
مون کشوری
که هر روز داره توی لجن و کثافت
دیوانگی و بی عقلی فرو می ره.
نهمین روز + 7... 13 آذر 1387
ته ِ ته ِ دلم یه چیزی داره راه میره، داره هی وول میخوره که دلمو پر از
آشوب کرده.... نمی دونم جاش کجاست، توی معده ست یا توی روده یا شایدم بین
اونا باشه ولی می دونم اون ته ِ ته ِ ..........
پشت سر گذاشته ام پل های تمنا را و بی رغبتم بر آرزوهای گذشته. همراهی ندارم جز رنج هایی که میراث بیهودگی درون من اند، و دیهیمی که گل های شادابش بی رحم در تازش بوران های سرنوشت شوم فسرد. اینک روز می سپارم غمناک و تنها و چشم دوخته ام بر راهی که مرگ مرکب می راند و باز می جویم نقشم را در تنها برگ لرزان و دیرنده بر شاخسار لخت که گوش سپرده است به زوزه ی زمستانی بورانی سیاه و زخمی ش در پیکر است از سوز تا ز آخر پاییز
هشتمین روز + 7... 12 آذر 1387
درد بی دردی، علاجش آتش است...
هفتمین روز + 7... 11 آذر 1387
ششمین روز + 7... 10 آذر 1387
هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی
پنجمین روز... 9 آذر 1387
بسی حالم گرفته می باشد و از روزگار سخت رنجیده ام... تازگیها از اتفاقات دور و برم هیچ سری در نمی آورم... تازگیها به هیچ کدامشان پی نمی برم...... تازگیها هیچ نمی فهمم، به گمانم از هوش رفته ام ولی هستم، می فهمم و خود را به نفهمی مطلق زده ام.....
چهارمین روز... 8 آذر 1387
اومدم بگم تا 10 آذر برای شرکت در لاتاری فرصت هست، من همین دیروز ثبت نام کردم و چه خیال خامی که شاید برنده شم.. البته برنده شدنم خیال خام نیست، شاید از بین اون چندین میلیون نفر یه قرعه هم به نام من بیفته........... ولی اگه افتاد چیکار کنم؟ نمی دونم چی باید آرزو کنم که بیفته یا نیفته؟ خدا منو سر ِکار گذاشت، حالا نوبت منه، خدایا سر ِکاری، می دونستی؟ نوبت من شده، خودت بهم این نوبتو دادی، یادت که نرفته؟
سومین روز... 7 آذر 1387
جواب يك دانشجوي دانشگاه واشينگتن به يک سؤال امتحان شيمي آنچنان جامع و
کامل بوده که توسط پروفسورش در شبکهء جهاني اينترنت پخش شده و دست به دست
ميگرده خوندنش سرگرمکننده است
دومین روز... 6 آذر 1387
آن عاشق فیلم
وسینما، آن وارث میراث بابا، آن خالق ارث پدری، آن عازم بلاد دَدَری، آن همسر علی
سنتوری، آن دم کننده ی چای در قوری، آن ستاره ی میم مثل مادر، آن نزدیک تر ز هر
خواهر، آن دخترک سبزه ی مو وِزوِزی، آن دختر خاله ی کلاه قرمزی، آن مسلّط بر زبان
انگلیسی، آن عاشق اکشن های پلیسی، آن همبازی اسبق بهرام رادان، آن پس از خروج از
وطن بسی شادان، آن قدم گذارنده در عالم هالیوود، آن که قبل از رفتن جیبهاش خالی
بود، آن بازیگر با آتیه ی خوش سایز، آن بازیگر نقش زن "بادی آو لایز"، آن که دی
کاپریو را یار بُوَد، آن دورگه که پرستاری اش کار بُوَد، آن دارنده ی عناوین جهانی،
دوشیزه گلشیفته فراهانی –کثر الله من وجهه- محبوب دل پسران بود و البسه اش بس گران
بود و وجناتش نیز عیان بود. نقل است که چو پای به
جهان نهاد از اعماق وجود، شیوَن و داد سرداد. از کرامات وی آن بود که به لمحه ای
حالاتش تغییر کرد چونان که هیچگاه نگریسته است و بر گلی که بر بالین والده اش
بنهاده بودند خنده بکرد. اطرافیان که شیفته ی ملاحت لبخندش گشته بودند چون باعثش را
گل یافتند، نامش گلشیفته کردند.
گویند اسکات اول بار که
دیدگانش به جمال گلشیفته روشن شد برای دوم بار درطول تاریخ فریاد برآورد: "یافتم،
یافتم" و چون همراهان جویای احوالاتش شدند دگربار از جانب اسکات پاسخ شنیدند که:
"متغیّر گشته ام و دیگر رهایش نخواهم کرد همچو مولانا پس از دیدار شمس! "
الغرض؛ با گلشیفته مذاکره نمودند
و راضیش نمودند و پای قرارداد همکاری را انگشت کرده، آنورترش را امضا نمودند و با
زاجرات بسیار ازمملکت خارج بکردندش. وقتی دلیل رفتار، از گلشیفته خواستند بگفت:
"عمری بود می خواستم از راسل کرو و دی کاپریو امضا بگیرم که متاسفانه تا کنون
موقعیتش مهیّا نبود" و وقتی جماعتِ حاضر توجیه نشدند و دیگر بار سوال را تکرار
کردند پاسخ شنیدند: " آمده ام اینور دنیا تا کمی روی فرش قرمز قدم های "تی وی
مُدا"یی بردارم و حالش را ببرم. تا کور شود هرآنکه نتواند دید"
در آخر کار او آورده اند قصد رجعت دارد و گویی اظهار کرده امضا گرفتن از
بازیگران عالیوودی خودمان را بر امضا گرفتن از بازیگران هالیوودی ترجیح می دهد. لیک
چندان اخبار موثقی از وضعش و سلامتش یا عدم آن در دست نیست... الله اعلم!
اولین روز... 5 آذر 1387
فعلاً حوصله هیچ کاری ندارم.. نمی دونم باز چی شده............ خدایا دیگه خسته شدم، به دادم برس..............
|
About
دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 Specific
بلاگ کد
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
انتخاب وبلاگ برتر
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
LinkDump
یکی من یکی تو
کاربران آنلاين: بازديدها : | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||